چند روزه حال عجیبی دارم. بدنم و شاید بیشتر سرم سنگینه. یه حس مور مور شدن. دلم به هیچی راضی نیست. دیگه مثل قدیم رویاپردازی سرحالم نمیاره و ارضام نمی کنه. بعضی وقتا دلم یه چیز خوشمزه می خواد و نمی دونم چیه. و این روزا یه همچین حسی دارم و اون چیز خوراکی نیست. همیشه تو این دنیا دلم آرامش می خواست و اینکه همیشه سبکبار باشم. دلم خدا می خواست و اینکه یه جوری بشه که حسش کنم. اما...اما حالا حس سنگینی دارم. بعد از رسیدن به آرامش و رویاهای کودکی و یه خواب فوق العاده آروم زیر سقف یه آسمون پرستاره و کلی عشق، چند روزه سنگینم و هی به دنبال علتم. من چیز دیگه ای باید می خواستم و شاید هم می خواستم و فراموش کردم و یا اینکه به بیراهه کشید و بدون شک گم شدم. گم شدم تو جایی که برام اصلا قابل لمس نیست و یه دنیا غریبم و دلم همراهم نیست. من دنبال یه چیز برتر بودم و چیزی که هستم خیلی خیلی کمتر از اون چیزی هست که بودم. گول خوردم. شاید گول یه دنیای رنگ رنگی. دل من یه آسمون آبی می خواست. و یه شب پر از بیداری و بی قراری. الان در حال پیچیدنم در هیچ. یه دنیای گنگ و مبهم و بی روح. سرد و بی رمق. بیدار شو رویای آبی. پاشو داری خواب می بینی! بر هیچ مپیچ!