از تاکسی پیاده شدم و مسیر بازارچه ماسال رو در پیش گرفتم از دور خانم های سبزی فروش رو می دیدم که به ردیف کنار هم بساط کردن و دسته های سبزی تازه ی محلی جلوشون خودنمایی می کرد.
مثل همیشه برای بررسی تک تک بساطشون نمی رم و مستقیم پیش نزدیک ترین نفر توقف می کنم. چون فکر می کنم اگه ازش رد بشم اون ممکنه با خودش فکر کنه چرا از من نخرید. خخخ. خلاصه تصمیم سختیه وقتی چندتا چشم کاسب با محصولات مشابه چشم به راه مشتریه و تو از بینشون مجبور به انتخاب باشی. خلاصه چند تا دسته برداشتم و بعد فکر کردم بیشتر بردارم. کوله و سازمو گذاشتم کنار و یه پلاستیک پر کردم و یه 5 تومن اضافی هم بهش دادم و گفتم باقیش نمی خواد پس بدی. و رفتم. اما اون یه دسته سبزی دیگه پیشکش کرد تا قیمت فیت فیت بشه.
وسایل و برداشتم و از جلوی بقیه سبزی فروشا رد شدم. خانم آخری بهم گفت این چیه دستت؟ گیتاره؟ گفتم تاره. گفت چرا برامون نمی زنی. یه نگاهی انداختم به دور و برم و گفتم آخه اینجا؟! من وسایلم زیاده باید برم. گفت اشکال نداره بیا اینا رو بذار اینجا خودت هم اینجا پیش من بشین. وسایلمو گذاشتم زمین و سازمو از جاش در اوردم و شروع کردم به دلینگ دلینگ کردن و آهنگ شب به گلستان تنها رو زدم. یه کاهوی کوچولو هم جایزه گرفتم. خخخخ.
خانمای سبزی فروش خوششون اومد و برام دست زدن و گفتن شنبه بیا اینجا بساط کن. خخخخ. یکیشون با دلخوری اومد جلو گفت من نبودم پس من چی؟ گفتم دفعه بعد میام برات مخصوص تار می زنم. اونم گفت اره منم خواننده ام. تو بزن من می خونم. و شروع کرد به خوندن. خلاصه کلی برام دست تکون دادن و خداحافظی کردم و به سمت خونه راه افتادم.
رویای آبی کودکم...ما را در سایت رویای آبی کودکم دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 69