وقتی شهرام ناظری داره می خونه مگه میشه نرفت تو رویا؟؟ دوباره برا خودم یه خلوتی ساختم که بتونم خونه ی کوچیک دلمو یه آب و جارو بزنم.
باز دیوانه شدم ای طبیب
باز سودایی شدم ای حبیب
آنچنان دیوانگی بگسسته بند
که همه دیوانگان پندم دهند...
زندگی زیباست، کنار همه ی دلخوشی های بزرگ و کوچیک دور و برم؛ من همچنان خوشبختم.
پارسال همین موقع ها که سفر رو شروع کردم و زدم به دنیای بیرون و کفش و کوله و چادر خوابی های شبانه. خونه ی دلم متروکه شد. در واقع دلمو گذاشتم و رفتم. دیگه هیچی نزاشتم تو دلم بمونه. همشو بیرون ریختم. اون موقع ها با دلم کنار نمیومدم. شاید هم زیادی با دلم کنار میومدم. "موچیم".
وقتی داشتم به رویاهای کودکیم یکی یکی می رسیدم و سرخوشانه تو دشت و کوه می خرامیدم یهو یکی زد رو دوشم و گفت هی رفیق تک خوری؟! همون دل جامونده م بود
. اخم کرد و گفت: چشم بسته و بی من کجا؟
دیگه دوتا شدیم و دیگه نمی تونم برای دنیای بیرونم تنهایی تصمیم گیری کنم. (من و دلم)
-خونه ی دلم
ما را در سایت رویای آبی کودکم دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 292