اون شب مهمون فاطی بودم تو خوابگاه دانشگاه شیراز. واقعا دلم می خواست یه سفر تنهایی به طبیعت داشته باشم. تصمیم گرفتم که صبح راه بیافتم برم بهشت گمشده. و رفتم.
مسیر رو تیکه تیکه با ماشین های عبوری پیمودم و آخرین ماشین یه نیسان بود و منو تا خود بهشت گمشده رسوند.
همیشه بهترین جا برای آرمیدن کنار آب روونه. حداقل برای من که همیشه اینطوری بوده. کوله و کفشام رو در اوردم و پامو کردم داخل آب خنکککک و روحم و روانم شاد شد...
یکی از چیزهایی که توی بهشت گمشده منو به وجد میاورد ریشه ی درختا و پیچکا بود که از صخره ها آویزون بودن
سر ظهر بود و من اینجا بساطمو پهن کرده بودم و برای خودم سراج گوش می دادم. گوش دادن به آهنگ های دلخواهم با همراهی صدای شرشر آب و آواز پرنده ها. من خودم تنها...
داشتم بساطمو جمع می کردم تا یه راه برای بالا رفتن از آبشار پیدا کنم و راهمو به سمت بالا ادامه بدم. یه پسری اومد جلو و گفت Hello. گفتم سلام. چشماش چارتا شد و گفت واقعااا سلام؟! گفتم آره مگه چیه؟! گفت آخه فک کردیم خارجی هستی و ...
و رفتم بالا...
سکوت و سکوت و سکوت
فقط صدای وحش
صدای وزش باد و پیچشش بین درخت ها، شر شر آب، وزوز زنبورها، آواز پرنده ها
من بودم و یه دنیای بی بدیل
من خودم تنها...
کفشامو در اورده بودم و توی آب...
مسیر آب رو دنبال می کردم و خنکی آب روحمو نوازش می کرد
و رسیدم بالا...
روستای جیدرزار
اهالی روستا لر بودن. کشاورز و باغدار و دامدار.
قبل از اینکه وارد روستا بشم پای یه درخت سیب کنار کانال آبی مشغول استراحت بودم که دوتا آقا پسر اومدن سمتم. ازشون پرسیدم اینجا کجا می شه چادر زد که امن باشه؟ یکیشون گفت می تونی بیای جلوی خونه ی ما و اونجا بمونی.
و از بین باغ به سمت روستا رفتم.
و پسرا با فاصله ای دورتر مراقب بودن که راه رو اشتباه نرم.
و بهم انگور تعارف کردن
بلاخره شب رو مهمون خونواده ی مهربون آقا اشکان شدم.
زینب، دختر کوچولوی بامزه و بازیگوش میزبان. با من کلی دوست شد و کلی هم بازی کردیم و منم براش یه عروسک بافتنی درست کردم.
دم غروب هوای عالی، پشت بوم همسایه، چای و شاه توت
شب روی پشت بوم چادر زدم که از هوای عالی روستا فیض ببرم. همه چی خیلی عالی بود.
صبح قبل طلوع بیدار شدم رفتم کنار چشمه ای که دقیقا جلوی خونه بود یه آب خنک و گوارایی خوردم و دست و صورتم رو شستم. فضا عالی بود.
وقتی از چادر اومدم بیرون دیدم که مرغ و خروس و بوقلمو و کبوترا اینور و اونور مشغول دونه برچیدن و سگ و گربه و گوسفند و الاغ و گاو و اسب و ... مشغول علوفه خوردن... یه صدای بع بع و قد قد و ما ما و عر عری راه انداخته بودن که نگو و نپرس...
اولین تجربه سفر به دل طبیعت من -تنهایی- عالی بود.
رویای آبی کودکم...ما را در سایت رویای آبی کودکم دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 238