بهشت گمشده

خرید بک لینک

اون شب مهمون فاطی بودم تو خوابگاه دانشگاه شیراز. واقعا دلم می خواست یه سفر تنهایی به طبیعت داشته باشم. تصمیم گرفتم که صبح راه بیافتم برم بهشت گمشده. و رفتم.

مسیر رو تیکه تیکه با ماشین های عبوری پیمودم و آخرین ماشین یه نیسان بود و منو تا خود بهشت گمشده رسوند.

http://s8.picofile.com/file/8279281200/IMG_5234.JPG

همیشه بهترین جا برای آرمیدن کنار آب روونه. حداقل برای من که همیشه اینطوری بوده. کوله و کفشام رو در اوردم و پامو کردم داخل آب خنکککک و روحم و روانم شاد شد...

http://s8.picofile.com/file/8279281234/IMG_5250.JPG

یکی از چیزهایی که توی بهشت گمشده منو به وجد میاورد ریشه ی درختا و پیچکا بود که از صخره ها آویزون بودن

http://s8.picofile.com/file/8279281268/IMG_5255.JPG

سر ظهر بود و من اینجا بساطمو پهن کرده بودم و برای خودم سراج گوش می دادم. گوش دادن به آهنگ های دلخواهم با همراهی صدای شرشر آب و آواز پرنده ها. من خودم تنها...

داشتم بساطمو جمع می کردم تا یه راه برای بالا رفتن از آبشار پیدا کنم و راهمو به سمت بالا ادامه بدم. یه پسری اومد جلو و گفت Hello. گفتم سلام. چشماش چارتا شد و گفت واقعااا سلام؟! گفتم آره مگه چیه؟! گفت آخه فک کردیم خارجی هستی و ...

http://s8.picofile.com/file/8279281284/IMG_5261.JPG

و رفتم بالا...

سکوت و سکوت و سکوت

فقط صدای وحش

صدای وزش باد و پیچشش بین درخت ها، شر شر آب، وزوز زنبورها، آواز پرنده ها

من بودم و یه دنیای بی بدیل

من خودم تنها...

http://s8.picofile.com/file/8279281300/IMG_5273.JPG

کفشامو در اورده بودم و توی آب...

مسیر آب رو دنبال می کردم و خنکی آب روحمو نوازش می کرد

http://s8.picofile.com/file/8279281350/IMG_5287.JPG

http://s8.picofile.com/file/8279281376/IMG_5291.JPG

http://s9.picofile.com/file/8279281400/IMG_5292.JPG

http://s8.picofile.com/file/8279281426/IMG_5307.JPG

و رسیدم بالا...

روستای جیدرزار

اهالی روستا لر بودن. کشاورز و باغدار و دامدار.

http://s9.picofile.com/file/8279281442/IMG_5308.JPG

قبل از اینکه وارد روستا بشم پای یه درخت سیب کنار کانال آبی مشغول استراحت بودم که دوتا آقا پسر اومدن سمتم. ازشون پرسیدم اینجا کجا می شه چادر زد که امن باشه؟ یکیشون گفت می تونی بیای جلوی خونه ی ما و اونجا بمونی.

http://s9.picofile.com/file/8279281450/IMG_5313.JPG

و از بین باغ به سمت روستا رفتم.

و پسرا با فاصله ای دورتر مراقب بودن که راه رو اشتباه نرم.

و بهم انگور تعارف کردن

http://s9.picofile.com/file/8279281492/IMG_5315.JPG

http://s9.picofile.com/file/8279281500/IMG_5317.JPG

بلاخره شب رو مهمون خونواده ی مهربون آقا اشکان شدم.

زینب، دختر کوچولوی بامزه و بازیگوش میزبان. با من کلی دوست شد و کلی هم بازی کردیم و منم براش یه عروسک بافتنی درست کردم.

http://s9.picofile.com/file/8279281526/IMG_5319.JPG

دم غروب هوای عالی، پشت بوم همسایه، چای و شاه توت

http://s9.picofile.com/file/8279281550/IMG_5327.JPG

http://s8.picofile.com/file/8279281592/IMG_5329.JPG

http://s8.picofile.com/file/8279281634/IMG_53311.JPG

شب روی پشت بوم چادر زدم که از هوای عالی روستا فیض ببرم. همه چی خیلی عالی بود.

http://s8.picofile.com/file/8279293492/IMG_5332.JPG

صبح قبل طلوع بیدار شدم رفتم کنار چشمه ای که دقیقا جلوی خونه بود یه آب خنک و گوارایی خوردم و دست و صورتم رو شستم. فضا عالی بود.

http://s9.picofile.com/file/8279293526/IMG_5334.JPG

وقتی از چادر اومدم بیرون دیدم که مرغ و خروس و بوقلمو و کبوترا اینور و اونور مشغول دونه برچیدن و سگ و گربه و گوسفند و الاغ و گاو و اسب و ... مشغول علوفه خوردن... یه صدای بع بع و قد قد و ما ما و عر عری راه انداخته بودن که نگو و نپرس...

http://s9.picofile.com/file/8279293542/IMG_5335.JPG

اولین تجربه سفر به دل طبیعت من -تنهایی- عالی بود.

رویای آبی کودکم...

ما را در سایت رویای آبی کودکم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 238 تاريخ: جمعه 26 خرداد 1396 ساعت: 23:24

صفحه بندی